تبليغاتX
روسری آبی
امروز 

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

عید

دوستای خوبم سلام :

اول اینکه میدونم دیره اما عیدتون مبارک ...

دوم اینکه من در سفر هستم و نمی تونم  تا ۲۰ فروردین آپ کنم . برگشتم حتما  اپ میکنم

سوم اینکه سال خوبی داشته باشین و امیدوارم تو سال جدید  به آرزوهاتون برسین

نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:56 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت  

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

بهترین پست

ماهور  دوست عزیزم منو به یه بازی دعوت کرده . بهترین پست خودمونو انتخاب کنیم و در معرض دید بازید کننده ها بذاریم . چند نفر از دوستامونو هم به این بازی دعوت کنیم . واقعیتش پستهای دوره خواستگاری و ازدواج من بهترین پستها بودند . اتفاقا دیشب داشتم فکر می کردم که چقدر خوبه وقتی با کسی دوست هستید و واقعا همو دوست دارین از صبح تا شبو با یاد اون میگذرونی . یادمه ما عقد که بودیم محمود هر روز صبح  بهم زنگ میزد چون دوست داشت با صدای اون از خواب بیدار بشم . تو هر لحظه از روز منتظر زنگش بودم . چه حس خوبیه وقتی یکیو داری و بهش فکر میکنی .. درسته که الان ازدواج کردیم و همیشه پیش هم هستیم ، اما اون حسه یه چیز دیگه بود . اون دلتنگیها و لحظه شماری برای دیدار ... البته من هنوز بعضی وقتها که تنها میرم شهرمون برا جفتمون این حس پیش می آد ..

اینم پست دوره ازدواج از دیدگاه ری را  ....

دوره نامزدی دوره شناخته . تو این مدت باید عاقل باشی و بتونی تا جایی که امکان داره همسرتو بشناسی . نباید احساسی عمل کنی و عاشق بشی و چشاتو روی همه چیز ببندی . باید خوبیها و بدیها را با هم ببینی . بعد از نامزدی نوبت دوره عقده ... اگه انتخابت تو دوره نامزدی درست باشه نوبت شادیهاست و خاطرات شیرین . نوبت دلتنگیهای روزانه اس ( اگه مثل من ، تو دو تا شهر دور هم باشید دیگه بدتر ) اونوقته که دوست داشتنو بیشتر حس میکنید . ( مخصوصا وقتی قبض موبایل و تلفن میاد ، میبینید اصلا گذشت زمانو متوجه نشدید و ساعتها پای تلفن فک زدید )  اینه که وجودتون به یکی بسته می شه. توی این دوره بیشتر به هم نزدیک میشید و بیشتر همو می شناسید . گاهی اوقات ممکنه دعواتون بشه و گاهی هم ممکنه خودتونو برا هم لوس کنید . گاهی اوقات همین دعوا کردنا آدما رو به هم نزدیک میکنه میفهمن که چقدر همو دوس دارن و طاقت دوری همو ندارن .

دو ماه قبل از عروسیو براتون جدا میکنم . ای وای ... همش بدو بدو ... دنبال خونه ،  خریدای عروسی و لباسای داماد ، که بازم معمولا هر دو طرف هر چی می خوان بخرن دوست دارن طرف مقابلش هم نظر بده ، وسایل چوبی که اکثرا ترجیح میدن داماد هم حضور داشته باشه ، انتخاب آرایشگاه که معمولا برا خانما خیلی مهمه ،آتلیه ، فیلم بردار ،لباس عروس ، تاج ، کفش سفید که معمولا همون یک شب استفاده میشه ( لازم به تذکر ه که کت و شلوار و کفش آقا داماد کلی براش کاربرد داره  در حالی که لباس عروس خانم خیلی گرونتر از آقا داماد شده ) ، هتل برای مهمونا ، دنبال جا برای آخر شب که میخوای راحت دو تا خونواده و فامیل کنار هم بشین و بزنن و بکوبن ، ( این یکی خیلی مهم بود ) ، و هزار و یک درد سر دیگه .... اونقدر کار هست که آدم میمونه از کجا شروع کنه . گاهی اوقات هم اختلاف سلیقه ها بروز میکنه ( که در مورد ما دو تا خوشبختانه اینطوری نبود با هم کنار می اومدیم ) ، کارت عروسی ،همش بدو بدو ... خدا نکنه هیچی کس تو این گیر و دار دانشجو هم باشه ؟؟؟؟ خدا نکنه توی یه شهر دور هم باشه ؟؟؟؟ همش تو جاده اس .. یا خودش و یا طرف مقابل ... اما خودمونیما چه لذتی داره میبینی همه اطرافیانت به خاطر عروسی تو دارن دنبال لباس میرن .. میزنن و میکوبن ... همه شور و شوق دارن . مخصوصا مادر عروس و مادر داماد ، بعدش برادر و خواهر عروس و داماد ... بچه هارو که دیگه نگو ؟؟؟

بعد از همه اینا روز عروسی میرسه ......... اوه بزن وبکوبه ... صبح میری آرایشگاه ... خیلی دلشوره داری یعنی خوب میشی ؟؟ شونصد ساعت باید موهاتو بپیچن و زیر سه شوار بشینی ... بعدش همش چشم چشم کنی عروسی که جلوتر از تو رفته صورتش چطوری شده .. کی می آد بیرون .. مخصوصا اگه مثل من پنج تا عروس زودتر از من آماده بشن ... بعدش هم که باید بشینی رو صندلی و اولش چشات همش بسته باشه که میخواد سایه بزنه . بعدش شونصد دفعه بالا .. شونصد دفعه پائین ... شونصد دفعه طرف راست و شونصد دفعه طرف چپو نگاه کنی تا خط چشم بکشن ...بعدشم نذارن صورتتو تو آینه نگاه کنی بگن میخواهیم یه هویی خودتو ببینی ؟؟؟!!!!  ( حالا بگذریم آقا داماد کلی منت سرم گذاشته و میگه خوش به حالت می خوای آرایشگاه دو هزار نفر دورت بچرخن و خوشگلت کنند . من باید بدوم دنبال کارای عروسی . شما بگید خداییش سخت نیست بهت بگن پلک نزن .. اینورو نگاه کن .. اونورو نگاه کن ... ) خلاصه بعد از اینکه صورتت تموم شد ، میگن لباسو بپوش تا موهاتو درست کنیم .. ای خدا آدم هم اینقده بد شانس .. زیپ لباس عروس در رفت .... بابا تورو خدا یکی به داد من برسه ... ( خدا کنه این یکی برا هیچ کس اتفاق نیافته ) روز قبلش از خانمی که لباسو گرفته بودم و اجازه پرو نداد و گفت کار من تکه ، مخصوصا اینکه دفعه اوله شما لباسو میپوشی ، زرنگی کرده بودم و شماره موبایلشو گرفته بودم زنگ زدم و اومد .. با کلی دردسر سرانجام پشت لباس عروس خانمو دوختند . حالا داماد و فیلم بردار بیرون آرایشگاه موندند و آقا داماد مدام  زنگ میزنه که پس چی شد ... خلاصه بعدش هم کلی موهاتو میکشن .. می بندند و در نهایت مدلیو که خودم گفته بودم درست میکنند . اینطوری میشه که عوض ساعت ۴ عروس خانم ساعت ۶.۴۵ از آرایشگاه بیرون می اد ..

دسته گل عروسی عالی شده .. چون دقیقا تو آلبوم بهت نشون میدن که چه مدلی می خوای بشه .. ماشین عروس هم توپ شده بود . حالا میرسه نوبت فیلم بردار یواش برین ... چب برین .. راست برین ..راستی اینجا همه ماشین عروسو نگاه میکنند . مثل خودم که همیشه عروس توی ماشینو می پائیدم ... یه شنل هم بهم داده بودن که مدام می افتاد پائین و جلومو نمی تونستم ببینم .. چون هوا تاریک شده نمی تونی بری پارک ازت فیلم بگیرن ... یه راست میری آتلیه که قرار ش دیر هم شده و شونصد بار زنگ زدن ... بعد از آتلیه میری خونه خودت که جهازو چیدن و اونجا از عروس  و داماد به جای باغ فیلم میگیرن .. ( امیدوارم برا هیچ کس دیگه اینطوری نشه آخه باغ زیبایی خاص خودشو داره )  بعدشم که میری سالن هتل .. با همه احوالپرسی میکنید و شام عروس و دامادو تو اتاق اختصاصی میدن تا ازشون فیلم بگیرن . بعدشم که همه راهی باغ یا جایی که برا آخر شب مشخص شده میرین . اولش که جلوی عروس و دوماد گوسفند میکشند . وقتی خون گوسفند ریخته شد ( که صحنه خیلی بدیه ، سر یه حیونو از تنش جدا کنند و تو دست و پا زدنشو ببینی )داخل خونه رفتی دیگه  بزن و بکوبه ....... بیا و ببین ... همه میزنن و می کوبن .... کوچک و بزرگ گرفته ... آخر شبم که کیک میبری و رقص چاقو میکنند ... بعدش بوق بوق کنان عروس و دامادو به خونشون میرسون . که البته اینجا من همه گلای ماشین عروسیو کندم و تو ماشین دوستای نزدیک انداختم . دوستای داماد جلوی ماشین دامادو میگیرن و میرقصن .. تا داماد پول نده راهو برا ماشین باز نمی کنند ..خلاصه عروس و دامادو به خونشون میفرستن و براشون آرزوی خوشبختی میکنند .

و اما بعد از ازدواج ... فعلا که با هم مشکلی نداریم و از اون مشکلاتی که میگن وقتی بری زیر یه سقف معلوم میشه ما نداریم .. شاید برای قضاوت زوده . نمی دونم ....

مراحل ازدواجو نوشتم که اونایی که ازدواج کردن تجدید خاطره براشون بشه و اونایی هم که مجردن یه کمی تو جریان دوندگی ها باشن . حالا غیر از هزینه های عروسی که واقعا سر سام آوره و خیلی هزینه ها میشه که اصلا فکرشم نمی کنی .. خدا قسمت همه مجردا بکنه .. اونم از نوع موفقیت آمیزشو .....

اینم دوستایی که به بازی دعوت شدند :صادق ،تایماز ،ابوذر  ، پروانه  ، فرید ، مثل آب برا شکلات  ،نون ، طناز ، سیامک.

قوانین بازی :

بهترین پست خودمون رو، انتخاب کنیم  وبهش (( لینک ونشان افتخار )) بدیم

 ودرمعرض ، دید بازدیدکننده ، بگذاریم وبعد چندنفرازدوستان وبلاگی رو "  تعداد اختیاریست "  به این بازی دعوت کنیم

 البته معیار" انتخاب پست " بستگی به خودبلاگرداره که میتونه ، جذابیت موضوع ویابیشترین بازدیدکننده باشه

 

نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:16 | موضوع: زندگی
• لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

عید ...

دوباره همه جا حال و هوای عیدو داره . خیابونها شلوغه و ادمها مدام از این مغازه به اون مغازه میرن .بچه ها شلوق و ذوق لباسای جدید و کفشای جدیدو دارن . چند سالی هست که دیگه عید برا من اون حال و هوارو نداره . من اصلا دوست ندارم حتما برا عید خرید کنم . هر وقت نیاز دارم یا از چیزی خوشم می آد دوست دارم خرید می کنم ...  

* عیدو بی خیال ..

۱. تنها چیزی که این روزا  تو خیابون توجهمو جلب میکنه  ماهیهای خوشگلیه که تو آب با اون باله های خوشگلشون شنا میکنند . این یکیو دوست دارم ...مخصوصا  ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند . رنگشم نارنجی خوشگل باشه .. اما دو ساله که همسر گرامی منو از این نعمت محروم کرده . میگه مریضی می آره .. بعدشم گناه داره . اونو می خوای بخری یه مدتی نگهش داری بعدش بمیره ... 

۲.بوی بهار می آد .. بوی زیبایی ..

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:39 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم اسفند 1386

خواب امتحان

نمی دونم چرا امتحان دست از سر من بر نمی داره . با اینکه یکسال و نیمه  که درسم تموم شده ، اما ماهی یکبار  خواب میبینم امتحان دارم  . کلی کتابهای رنگارنگ ضخیم هم جلوم گذاشتم که هیچ کدومشونو نخوندم مدام تو خواب به خودم میپیچم . اوایل خیلی اعصابم به هم می ریخت . اما حالا دیگه یاد گرفتم که وقتی به اونجا رسیدم که دیدم یه عالمه جزوه و کتاب جلومه و هیچی نخوندم ، به خودم می گم ولش کن بابا ، من دارم خواب میبینم . دختر تو که خیلی وقته مدرکتو گرفتی . اینا همش خوابه .. بعد اروم می شم .. همینجا خوابم هم قطع میشه ...  گاهی فکر میکنم چقدر استرس دوران تحصیل زیاده که اینطوری باید حتی بعد از گرفتن مدرک هم خواب امتحان ببینی!!! اگر چه داره کم کم برام عادی میشه اما تا کی باید خواب امتحان ببینم ؟؟به نظر شما چقدر میتونه استرسهایی که تو دوران تحصیل به ادم وارد می شه  از عمر ادم کم کنه ؟؟؟
نوشته شده توسط ر ی‌را در 11:30 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام بهمن 1386

باغ خاطرات

 یادمه بچه که بودیم همیشه پنج شنبه ها میرفتیم باغ بابابزرگم . باغی که پر از انواع میوه بود . با بچه های دایی و گاهی هم خاله همیشه اونجا جمعمون جم بود . از اون باغ خیلی خاطره دارم . بعد از مرگ مادر بزرگم هیچ کس زود به زود اونجا نمی رفت . گاهی کارگرا برامون ا ز باغ میوه می آوردن و گاهی هم خودمون می رفتیم . دو سالی هست بابابزرگم فوت کرده . حالا دیگه کسی به اون باغ نمی رسه  و  ورثه می خوان باغو بفروشن .. نمیدونم گاهی ادما عادت می کنن همه چیز حاضر و آماده در خونشون بیاد . نکته جالب اینه که چون قسمتی از خاطرات بچگیم تو اون باغه ، صد ها بار بعد از فوت بابابزرگم باغو خواب دیدم . با اینکه الان هیچ کس به باغ نمی رسه ، اما همیشه تو خوابام اون باغو خیلی سرسبزتر از گذشته و حتی با انواع  اقسام گلا خواب میبینم . نمی دونم چه حکمتیه که هیچ وقت اونو بد نمیبینم . اون هفته به شوخی به مامانم میگم نکنه براتون تو باغ گنجی چیزی گذاشته باشن ؟؟؟ شاید به خاطر اینکه برام پر از خاطرات خوبه اونو اینطوری میبینم . اما مهمتر از همه اینکه قراره اونو بفروشن و چون تو یه جای خوب قرار داره می خوان تیکه تیکه بکنن و بفروشنش تا توش خونه بسازن .. حیف از اون همه خاطره های خوب .... و شاید حیف از اون همه زیبایی که می خواد بشه اجر و اهن و سیمان ...

 پیوند : خیلی وقته دوباره هوای نوشتن دارم . ولی از ترس اینکه دوباره مثل سابق نتونم بنویسم شروع به نوشتن نکردم . اما خوب بالاخره تصمیم گرفتم و شروع به نوشتن کردم . البته بعضی اوقات دوباره کتف دردم شرو میشه . فکر میکنم این درد می خواد تا اخر عمر منو همراهی کنه . اما خوب یه روز کم یه روز زیاد می خوام بنویسم . شاید یه روزی پیر شدم و اینجا تنها دفترچه خاطرات روزانم بود و شاید هم روزی اونو به بچم نشون بدم  نمی دونم ..... ا

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:38 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

آدما...

امشب دلم خیلی گرفته بود . خوابم هم نمی برد . اومدم کانکت شدم . اولش نمی خواستم پست بذارم . اما خوب بعد از سر زدن به وبلاگ بچه ها کم کم دلم هوایی شد تا بنویسم .  گاهی آدم اینجوری میشه ...  احساس میکنه دنیا براش قفسه و خودش زندونی . قبلنا خیلی برام راحتتر بود که از رهایی این زندون حرف بزنم . اما حالا یکی وجودش یه من بسته شده  .. یکی که هست برای اینکه من هستم و من هستم برای اون ..تو گذشته چیزی نداشتم که به خاطرش بخام به این دنیا بچسبم . اما حالا فقط به خاطر اون دنیارو می خوام . میدونید مردن خیلی راحته . اینو تو عملی که دو ماه  پیش داشتم فهمیدم ... اصلا نفهمیدم چطوری آمپولو  بهم زدن و بیهوش شدم ... مردن به همین راحتیه .. اما گاهی  سخت ؟؟ مثل کسی که چند ماهه رو تخت بیمارستانه و حتی اطرافیانش نمی دونن زندس یا مرده .. گفتم مرده چون چشاشو باز میکنه اما کسی نمیدونه می بینه یا نه !! اشک از چشاش می اد اما کسی نمی دونه گریه است یا ترشح چشمش ؟؟؟ کاش خدا برا کسی غم نیا ره ؟؟؟
داشتم می گفتم اصلا نفمیدم چطوری از هوش رفتم و چطوری به هوش اومدم . همه چیز مثل یه خواب بود . مثل فیلما .. همه لباس سبز پوشیده بودن و اون لامپای بالای سرم که دیگه این یکی واقعا منو یاد فیلما می انداخت ... تو این چند ماه یکی عمل برام خاطره شد و دیگه دردی که برا کتف دردم قبل از عید کشیدم . شبو تا صبح مثل دیونه ها تو خونه راه رفتم و گریه کردم . تا جایی که احساس کردم خدا به ادم مرگ بده بهتر از درد اینطوریه .. تصور کنید خوابتون می اد اما از شدت درد نمی تونید سرتونو رو بالش بذارید و بخوابید ... چرا ما آدما با اینکه می دونیم سلامتی مهمه ، پول تا حدی مهمه ، همو داشتن مهمه ، و .... اما باز دلمون می گیره . نکنه من مثل اون ادمایی شدم که همه چیز دارن اما باز احساس کمبود می کنن ؟؟؟؟
نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:40 | موضوع: زندگی
• لینک ثابت   • 

شنبه دوم تیر 1386

...

امشب اومدم تا طلسمو بشکنم . می دونید بارها و بارها  اومدم از دلتنگی هام بنویسم ، اما این پست قبلیم دهنو بست . و به علت دلایل دیگه ..... دست و دلم به نوشتن نمی رفت . دلم خواست یه وبلاگ دیگه درست کنم و تو اون شرو به نوشتن کنم ، اما بازم دلم نیومد این وبلاگو ول کنم . وبلاگی که برام پر از خاطره اس . بارها اومدم بنویسم .. نوشتم .. ثبت موقت کردم ... اما تو وبلاگ نذاشتم .. از دلتنگی هام نوشتم مثل همیشه  .. از خودم ... از اون چیزایی که گله داشتم ... از روزگار ... اما بی خیال .. همه چیز می گذره ..   مهم داشتن اون چیزایی که هستن .... راستی چند باری هم از شادی هام نوشتم ..اما خوب ، هیچ وقت ثبتشون نکردم ...

بگذریم .. همه چیز روبراهه .. زمانه بر وفق مراده .. اما شاید دل من دل نیست ....

پ۱. از اون آدمهایی که اون بالا نشستن و باید تایید کنن تا من سر کار برم متفرم ...گاهی واجد شرایط بودن بند پ. برا  ادم لازمه ...شاید تو اون دنیا هم به دردم بخوره .

پ۲.به جز همسرم دل خوشی تو این دنیا ندارم .از خدا می خوام سالم و سلامت باشه .

پ۳.ربطی نداره اما اینو می نویسم تا یادم باشه حواسمو باید بیشتر جم کنم . برا اولین بار کیف پولمو تو یه سفر یک روزه که خیلی هم بهم خوش گذشت گم کردم و هر چی خوشی کرده بودم از تو حلقم بیرون زد . کلی مدارک توش داشتم . گواهینامه ، کارت ملی خودم ، کارت ملی همسرم ، سیبا و تنها دفترچه تلفنی که شماره تموم دوستام توش بود ...

پ۴. خدایا شاید من تورو فراموش کردم : اما تو بزرگی .. خیلی بزرگ .. هوای منو بیشتر داشته باش ...یادم رفت من ، ما شده : هوای مارو بیشتر داشته باش .

پ۵. یه دوست خوب اینترنتی دارم که این هفته قراره برا سومین بار  ببینمش . خوشحالم تو این شهر غریب یکیو پیدا کردم .

نوشته شده توسط ر ی‌را در 2:29 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386

خوشبختی

قبل از عید ابوذر یه پست زیبا درباره خوشبختی نوشته بود . اینکه به نظر شما خوشبختی چیه ؟ هر کسی چیزی گفته بود . نظر من درباره خوشبختی اینه که هر کسی تو زندگیش آرامش داشته باشه یعنی خوشبخته . این نشون می ده هیچ کمبودی تو زندگیش نداره . یعنی دغدغه زندگی نداره . اما اون چیزی که در نهایت از پست ابوذر برداشت کردم و ذهن منو به خودش مشغول کرده بود این بود که خوشبختی یک حسه . ممکنه هر کسی خوشبخت باشه اما خودش ندونه و دنبالش بگرده . . بعضی اوقات ، بعضی چیزا دست خودمونه .... من تا حالا به این مورد فکر نکرده بودم . شما چی ؟؟

پ . از خدا می خوام این حس زیبا رو به همه دوستای گلم اهدا کنه ...

 

نوشته شده توسط ر ی‌را در 19:12 | موضوع: زندگی
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

عید


بوی عیدی   بوی توپ
بوی کاغذ رنگی  
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو ......

هر وقت صحبت از عید می شه این ترانه فرهاد تو ذهنم می آد . یه جورایی بچگی و عید ماها با بچه های این دوره زمونه فرق داشت . یادمه اون موقع که مدرسه می رفتم از روی چندین درس باید می نوشتیم . گاهی این چندین درس به نصف کتاب می رسید . آخرش هم معلمون نگاهی بهش مینداخت و روی مشقامون خط می کشید . بعضی ها هم زرنگی می کردند و بعضی خطها رو جا مینداختند . نمی دونم از کجا اما معلم میفهمید ... همه چیز عید خوب بود . مخصوصا رفتن به باغ بابابزرگم که برام پر از خاطرات بچگیه . درختایی که تازه شکوفه کرده بودند ... اصل کاریو نگفتم . بهترین خاطره عید که الانم بچه هارو قلقلک می ده عیدیه !! همیشه تو مهمونیهای عید منتظر لحظه اخر می شدم که ببینم چقدر عیدی می گیرم . همیشه تو عیدی گرفتن به برادر بزرگم حسودی می کردم . آخه اون بزرگتر از من بود و همیشه بیشتر از من عیدی می گرفت . اسکناس های  نو عیدو هیچ وقت دلم نمی خواست خرج کنم . تا یه مدتی لای کتابام می ذاشتم . خرید لباس نو  و کفش عید برام زیبایی خاصی داشت . همیشه مامانم برا عید منو با خودش می برد تا ماهی که دوس دارم بخرم .. بعضی اوقات با ماهی تو تنگ حرف می زدم  و دلم  می خواست مثل قصه ها باهام حرف بزنه ...
اما حالا خیلی وقته که حال و هوای عید اونموقع هارو ندارم . دیگه عید با بقیه روزا برام فرقی نمی کنه . فقط زیبایی بهارو دوس دارم . تنها چیزی که از زمان  بچگی برام مونده دوست داشتن ماهی عیده .. اونم ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند ... و البته شوق بچه ها برا عید منو یاد بچگی خودم میندازه ...

پ ۱.دوستای خوبم سال خوبی برای همتون آرزو می کنم . پر از شادی و موفقیت ... هر روزتون بهتر از دیروز ....
پ ۲. قراره عیدو مسافرت بریم . بعد از عید مثل سابق آپ میکنم .. خدارو شکر با ورزشایی که دکتر داده کتفم بهتر شده ....
پ ۳. با اصرار من بالاخره قرار شد همسرم هم تو وبلاگ من  دست به قلم بشه . البته اگه گرفتاری های زندگی بذاره .

نوشته شده توسط ر ی‌را در 10:38 | موضوع: روزانه‌ها
• لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام بهمن 1385

جهان سوم


آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

                                                                                                     پروفسور حسابي

پ۱. یک هفته ای هست که درد کتفم شدید تر شده  . دکتر میگه خشکی عضله اس .  اگر چه دور شدن از این دنیای مجازی برام سخته اما مجبورم مدتی با کامپیوتر کار نکنم .

پ۲.این دفعه به هیچ کس خبر ندادم که اپ کردم چون نمی خوام زیاد پشت میز کامپیوتر بشینم . از دوستان عزیزم معذرت می خوام ..

نوشته شده توسط ر ی‌را در 12:2 | موضوع: مردم
• لینک ثابت   •