ررر روسری آبی
چهارشنبه یکم آبان 1387
توجیه ...
این که یکی یه کار بدیو در حق تو بکنه و تو همون کارو با اینکه میدونی چکار بدیه در حق دیگری بکنی ؟
فاجعه میدونید چیه ؟ اینکه یکفر بشینه تموم زندگی مردمو نقد کنه بعد تموم زندگی خودش پر از اشتباه و اشکالاتی باشه که مدام هم همون اشتباهاتو تکرار کنه ؟؟؟؟
یکی اینارو برا من توضیح بده ؟؟؟؟؟
دوشنبه هفدهم تیر 1387
نماینده بلوک ما ...
حدودا آبان ماه ۸۵ بود که خونه تازه رو تحویلمون دادن . خونه ما تو یه مجتمع شیکه که کلا ساکنین باکلاسی هم داره . اکثرا ماشینهای مدل بالا دارن و بچه هاشون که تو مجتمع بازی میکنن سر و وضع مناسبی دارن . چند ماه پیش بعد از جابجا شدن ما تصمیم گرفتیم دیش نصب کنیم .اکثر خونه های اینجا کابل ماهواره از روی نما و دیوار رد کردن . اما چون اقای شوهر دوست نداشت از روی نما کابلو رد کنیم بعد از کلی بالا و پایین کردن تصمیم گرفتیم کابل ماهواره رو از توی لوله هواکش هود تا طبقه اول بکشونیم . حالا بگذریم با چه دردسری کابلو از تو لوله هود بیرون کشیدیم . بعد از یک هفته نماینده بلوک که نا غافل به پشت بوم سر زده بود ، دیش ما و دو تا همسایه ها رو توی پارکینگ زیر پاش له کرده بود . خلاصه همین باعث درگیری تو بلوک ما شد . توی تموم مجمتع حرف از نماینده بلوک ما و نابود کردن دیش ما توی یه عملیات مضحک بود . چون توی بقیه بلوکها چنین مشکلی نبود . بالاخره بعد از مشورت با همسایه های دیگه تصمیم گرفتیم پول شارژو به اندازه قیمت دیش ندیم . حالا بعد از سه ماه اقای نماینده گفتن هر کسی می خواد دیش نصب کنه هیچ مشکلی نداره . اما اهالی دیگه بلوک که می خواستن دیش نصب کنن جمع شدن و نماینده رو عوض کردن . خلاصه اقای نماینده که احساس میکرد قدرتیو که به دست اورده میخوان ازش بگیرن اولش حسابی داغ کرد اما وقتی دید همه می خوان اون عوض شه مجبور شد و استعفا داد . اگر چه هیچ اعتباری نیست که بعد از نصب دیش به نیروی انتظامی اطلاع بده ، اما خوب فکر کنم تجربه خوبی کسب کرد که کاری به کار دیگران نداشته باشه ..آخه یکی بگه می مردی از اولش اینکارو نمی کردی و خودتو هم مضحکه عام و خاص نمی کردی ..
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
بازی وبلاگی
یکی از دوستام منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده .
ده تا از چیزایی که خوشم می اد ...
۱. کلیه مشتقات شکلات و کیک کاکائو و قهوه رو دوست دارم . هر جا میبینید یادم کنید ...
۲. تو میوه ها انار و هندونه رو خیلی دوست دارم . اما نسبت به انار حسم یه جور دیگه اس. هم میوه شو دوس دارم و هم هر وقت خواب انار میبینم اتفاق خوب برام می افته ..
۳. مسافرتهای یکروزه رو خیلی دوست دارم . از اونایی که یه هویی به سرمون میزنه که از شهر خودمون بیرون بزنیم . حالا شمال .. تهران .. تبریز ... فرقی نمی کنه .. اما خوب مسافرتهای موندگار و خاطره انگیز هم خیلی خوبه . خصوصا اینکه همراه با اهنگ جغور بغور باشه ....
۴. آشپزی و شیرینی پزیو خیلی دوست دارم .
۵. وسایل و ظرف و ظوروف اشپزخونمو هم دوست دارم . اما از اونایی نیستم که اگه بشکنه زمین و زمانو به هم بریزم ..
۶.عاشق دیدن ویترین مغازه ها هستم . البته به ندرت پیش میاد از چیزی خوشم بیاد . چون خیلی مشکل پسندم . اینو گفتم فکر نکنید جیب اقای شوهرو خالی میکنم ...
۷.از وسایل خاص فانتزی خوشم میاد . مثل وسایل تزیینی فانتزی که به دیوار آویزون میکنند یا بعضی وسایل تزیینی که توشمال فراونه .
۸. نگید ندید بدیه . خونه و ماشنمونو خیلی دوست دارم .
۹. دوستای خوب که تو شادی و غم با ادم هستن . تا باشه دور و بر ادم پر از این دوستا باشه .
۱۰. عکس های یادگاری و عکس انداختنو هم خیلی دوست دارم .
۱۰ تا از چیزایی که بدم میاد
۱. هر وقت عصبانی هستم یکی مدام بهم بگه چته چته چته ؟؟؟
۲. از دعوا خیلی می ترسم . طوری که اگه جایی دعوا بشه تموم تنم شروع به لرزیدن می کنه .
۳. از سوسک و هر جک و جونوری که بگین مثل چی می ترسم .
۴. از قابلمه شستن هم خیلی بدم میاد . اما خوب مجبورم بشوره دیگه !!
۵. از اینکه حوصله نداشته باشی و مجبور باشی جایی بری مهمونی و الکی هم لبخند بزنی ...
۶. وقتی از مسافرت یا مهمونی بر میگردی خونت به هم ریخته باشه .
۷. از تنهایی بیدون رفتن متفرم . همیشه دوست دارم یکی باهام باشه . برا همین تا می تونم هیچ وقت تنهایی بیرون نمی رم.
۸. بچه هارو خیلی دوست دارم . اما از بچه شلوغ حرف گوش نکن جیغ جیغوی دماغو خیلی بدم میاد . حالا حتی اگه یه دونه از این صفاتو داشته باشه .
۹. از آدمی که دروغ میگه و فکر میکنه تو پشت گوشات مخملیه و نمی فهمی داره دروغ میگه .
۱۰ . از حرف و نقل های فامیلی و حرفهای خاله زنکی خیلی بدم میاد !!
کلیه دوستانی که به وبلاگ من سر می زنن به این بازی دعوتن . فقط اپ میکنن خبرم کنند .
پنجشنبه دوم خرداد 1387
وبلاگ ...
مدتی یه کمی برنامه های زندگیم مرتب شده .. فقط تا حالا نتونستم برنامه نوشتن وبلاگو تنظیم کنم که اونم از امروز تصمیم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم ..
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
عید
اول اینکه میدونم دیره اما عیدتون مبارک ...
دوم اینکه من در سفر هستم و نمی تونم تا ۲۰ فروردین آپ کنم . برگشتم حتما اپ میکنم
سوم اینکه سال خوبی داشته باشین و امیدوارم تو سال جدید به آرزوهاتون برسین
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
بهترین پست
اینم پست دوره ازدواج از دیدگاه ری را ....
دو ماه قبل از عروسیو براتون جدا میکنم . ای وای ... همش بدو بدو ... دنبال خونه ، خریدای عروسی و لباسای داماد ، که بازم معمولا هر دو طرف هر چی می خوان بخرن دوست دارن طرف مقابلش هم نظر بده ، وسایل چوبی که اکثرا ترجیح میدن داماد هم حضور داشته باشه ، انتخاب آرایشگاه که معمولا برا خانما خیلی مهمه ،آتلیه ، فیلم بردار ،لباس عروس ، تاج ، کفش سفید که معمولا همون یک شب استفاده میشه ( لازم به تذکر ه که کت و شلوار و کفش آقا داماد کلی براش کاربرد داره در حالی که لباس عروس خانم خیلی گرونتر از آقا داماد شده ) ، هتل برای مهمونا ، دنبال جا برای آخر شب که میخوای راحت دو تا خونواده و فامیل کنار هم بشین و بزنن و بکوبن ، ( این یکی خیلی مهم بود ) ، و هزار و یک درد سر دیگه .... اونقدر کار هست که آدم میمونه از کجا شروع کنه . گاهی اوقات هم اختلاف سلیقه ها بروز میکنه ( که در مورد ما دو تا خوشبختانه اینطوری نبود با هم کنار می اومدیم ) ، کارت عروسی ،همش بدو بدو ... خدا نکنه هیچی کس تو این گیر و دار دانشجو هم باشه ؟؟؟؟ خدا نکنه توی یه شهر دور هم باشه ؟؟؟؟ همش تو جاده اس .. یا خودش و یا طرف مقابل ... اما خودمونیما چه لذتی داره میبینی همه اطرافیانت به خاطر عروسی تو دارن دنبال لباس میرن .. میزنن و میکوبن ... همه شور و شوق دارن . مخصوصا مادر عروس و مادر داماد ، بعدش برادر و خواهر عروس و داماد ... بچه هارو که دیگه نگو ؟؟؟
بعد از همه اینا روز عروسی میرسه ......... اوه بزن وبکوبه ... صبح میری آرایشگاه ... خیلی دلشوره داری یعنی خوب میشی ؟؟ شونصد ساعت باید موهاتو بپیچن و زیر سه شوار بشینی ... بعدش همش چشم چشم کنی عروسی که جلوتر از تو رفته صورتش چطوری شده .. کی می آد بیرون .. مخصوصا اگه مثل من پنج تا عروس زودتر از من آماده بشن ... بعدش هم که باید بشینی رو صندلی و اولش چشات همش بسته باشه که میخواد سایه بزنه . بعدش شونصد دفعه بالا .. شونصد دفعه پائین ... شونصد دفعه طرف راست و شونصد دفعه طرف چپو نگاه کنی تا خط چشم بکشن ...بعدشم نذارن صورتتو تو آینه نگاه کنی بگن میخواهیم یه هویی خودتو ببینی ؟؟؟!!!! ( حالا بگذریم آقا داماد کلی منت سرم گذاشته و میگه خوش به حالت می خوای آرایشگاه دو هزار نفر دورت بچرخن و خوشگلت کنند . من باید بدوم دنبال کارای عروسی . شما بگید خداییش سخت نیست بهت بگن پلک نزن .. اینورو نگاه کن .. اونورو نگاه کن ... ) خلاصه بعد از اینکه صورتت تموم شد ، میگن لباسو بپوش تا موهاتو درست کنیم .. ای خدا آدم هم اینقده بد شانس .. زیپ لباس عروس در رفت .... بابا تورو خدا یکی به داد من برسه ... ( خدا کنه این یکی برا هیچ کس اتفاق نیافته ) روز قبلش از خانمی که لباسو گرفته بودم و اجازه پرو نداد و گفت کار من تکه ، مخصوصا اینکه دفعه اوله شما لباسو میپوشی ، زرنگی کرده بودم و شماره موبایلشو گرفته بودم زنگ زدم و اومد .. با کلی دردسر سرانجام پشت لباس عروس خانمو دوختند . حالا داماد و فیلم بردار بیرون آرایشگاه موندند و آقا داماد مدام زنگ میزنه که پس چی شد ... خلاصه بعدش هم کلی موهاتو میکشن .. می بندند و در نهایت مدلیو که خودم گفته بودم درست میکنند . اینطوری میشه که عوض ساعت ۴ عروس خانم ساعت ۶.۴۵ از آرایشگاه بیرون می اد ..
دسته گل عروسی عالی شده .. چون دقیقا تو آلبوم بهت نشون میدن که چه مدلی می خوای بشه .. ماشین عروس هم توپ شده بود . حالا میرسه نوبت فیلم بردار یواش برین ... چب برین .. راست برین ..راستی اینجا همه ماشین عروسو نگاه میکنند . مثل خودم که همیشه عروس توی ماشینو می پائیدم ... یه شنل هم بهم داده بودن که مدام می افتاد پائین و جلومو نمی تونستم ببینم .. چون هوا تاریک شده نمی تونی بری پارک ازت فیلم بگیرن ... یه راست میری آتلیه که قرار ش دیر هم شده و شونصد بار زنگ زدن ... بعد از آتلیه میری خونه خودت که جهازو چیدن و اونجا از عروس و داماد به جای باغ فیلم میگیرن .. ( امیدوارم برا هیچ کس دیگه اینطوری نشه آخه باغ زیبایی خاص خودشو داره ) بعدشم که میری سالن هتل .. با همه احوالپرسی میکنید و شام عروس و دامادو تو اتاق اختصاصی میدن تا ازشون فیلم بگیرن . بعدشم که همه راهی باغ یا جایی که برا آخر شب مشخص شده میرین . اولش که جلوی عروس و دوماد گوسفند میکشند . وقتی خون گوسفند ریخته شد ( که صحنه خیلی بدیه ، سر یه حیونو از تنش جدا کنند و تو دست و پا زدنشو ببینی )داخل خونه رفتی دیگه بزن و بکوبه ....... بیا و ببین ... همه میزنن و می کوبن .... کوچک و بزرگ گرفته ... آخر شبم که کیک میبری و رقص چاقو میکنند ... بعدش بوق بوق کنان عروس و دامادو به خونشون میرسون . که البته اینجا من همه گلای ماشین عروسیو کندم و تو ماشین دوستای نزدیک انداختم . دوستای داماد جلوی ماشین دامادو میگیرن و میرقصن .. تا داماد پول نده راهو برا ماشین باز نمی کنند ..خلاصه عروس و دامادو به خونشون میفرستن و براشون آرزوی خوشبختی میکنند .
و اما بعد از ازدواج ... فعلا که با هم مشکلی نداریم و از اون مشکلاتی که میگن وقتی بری زیر یه سقف معلوم میشه ما نداریم .. شاید برای قضاوت زوده . نمی دونم ....
مراحل ازدواجو نوشتم که اونایی که ازدواج کردن تجدید خاطره براشون بشه و اونایی هم که مجردن یه کمی تو جریان دوندگی ها باشن . حالا غیر از هزینه های عروسی که واقعا سر سام آوره و خیلی هزینه ها میشه که اصلا فکرشم نمی کنی .. خدا قسمت همه مجردا بکنه .. اونم از نوع موفقیت آمیزشو .....
اینم دوستایی که به بازی دعوت شدند :صادق ،تایماز ،ابوذر ، پروانه ، فرید ، مثل آب برا شکلات ،نون ، طناز ، سیامک.
قوانین بازی :
بهترین پست خودمون رو، انتخاب کنیم وبهش (( لینک ونشان افتخار )) بدیم
ودرمعرض ، دید بازدیدکننده ، بگذاریم وبعد چندنفرازدوستان وبلاگی رو " تعداد اختیاریست " به این بازی دعوت کنیم
البته معیار" انتخاب پست " بستگی به خودبلاگرداره که میتونه ، جذابیت موضوع ویابیشترین بازدیدکننده باشه
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
عید ...
* عیدو بی خیال ..
۱. تنها چیزی که این روزا تو خیابون توجهمو جلب میکنه ماهیهای خوشگلیه که تو آب با اون باله های خوشگلشون شنا میکنند . این یکیو دوست دارم ...مخصوصا ماهی چشم تلسکوپی با باله های بلند . رنگشم نارنجی خوشگل باشه .. اما دو ساله که همسر گرامی منو از این نعمت محروم کرده . میگه مریضی می آره .. بعدشم گناه داره . اونو می خوای بخری یه مدتی نگهش داری بعدش بمیره ...
۲.بوی بهار می آد .. بوی زیبایی ..
دوشنبه ششم اسفند 1386
خواب امتحان
سه شنبه سی ام بهمن 1386
باغ خاطرات
پیوند : خیلی وقته دوباره هوای نوشتن دارم . ولی از ترس اینکه دوباره مثل سابق نتونم بنویسم شروع به نوشتن نکردم . اما خوب بالاخره تصمیم گرفتم و شروع به نوشتن کردم . البته بعضی اوقات دوباره کتف دردم شرو میشه . فکر میکنم این درد می خواد تا اخر عمر منو همراهی کنه . اما خوب یه روز کم یه روز زیاد می خوام بنویسم . شاید یه روزی پیر شدم و اینجا تنها دفترچه خاطرات روزانم بود و شاید هم روزی اونو به بچم نشون بدم نمی دونم ..... ا
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
آدما...
داشتم می گفتم اصلا نفمیدم چطوری از هوش رفتم و چطوری به هوش اومدم . همه چیز مثل یه خواب بود . مثل فیلما .. همه لباس سبز پوشیده بودن و اون لامپای بالای سرم که دیگه این یکی واقعا منو یاد فیلما می انداخت ... تو این چند ماه یکی عمل برام خاطره شد و دیگه دردی که برا کتف دردم قبل از عید کشیدم . شبو تا صبح مثل دیونه ها تو خونه راه رفتم و گریه کردم . تا جایی که احساس کردم خدا به ادم مرگ بده بهتر از درد اینطوریه .. تصور کنید خوابتون می اد اما از شدت درد نمی تونید سرتونو رو بالش بذارید و بخوابید ... چرا ما آدما با اینکه می دونیم سلامتی مهمه ، پول تا حدی مهمه ، همو داشتن مهمه ، و .... اما باز دلمون می گیره . نکنه من مثل اون ادمایی شدم که همه چیز دارن اما باز احساس کمبود می کنن ؟؟؟؟

